تبليغاتX
به حرف دلم گوش کن

به حرف دلم گوش کن

چقدر سخته تو چشاي کسي تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي حس کني که هنوزم دوسش داري... چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديِواري تکيه بدي... که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده... چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما... وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي... چقدر سخته وقتي پشتت بهشه ، دونه هاي اشک گونه هات رو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري... چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني... و اونوقت آروم زير لب بگی گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 5:47 توسط دختری تنها |


به نام او که مرا دیوانه ی تو و تو را دیوانه ی دیگری کرد

احساس غریبی دارم .دلم برای تو تنگ است بوی عطر تو در فضای ذهنم پیچیده.کاش می شد می فهمیدی بی تو چه دردی می کشم.این است که می گویم مجنون شده ام !
حالا ستاره ی آسمان کدام بی ستاره ای شده ای ؟ روی قلب چه کسی پا گذاشته ا ی ؟ کاش بودی و امشب خیس باران نگاهم می شدی.آری میدانم !مشکل مشکل من است
یادم نمی رود اما چه کار کنم ؟ دلم برای تو تنگ است...!

فقط میتونم همین بگم

چرا خدا همیشه اون چیزی رو که میخوایم بهمون نمیدی یا چیزی که بهمون میده زود ازمون میگیره چرا؟؟

 



 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:53 توسط دختری تنها |



"در من هراس نیست ز سردی و تیرگی

من از سپیده‌های دروغین مشوشم "

گفت شیفته باران شو ،

وقتی بی‌تابی ، می بارد و خیست می‌کند

شیفته باران که شدم ، باران بارید اما

هرگز خیسم نکرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان شیفتگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت دلداده مهتاب باش ،

شبان گم شده اضطراب در کوچه‌های تاریکت را ،

روشن و پیدا می‌کند

دلداده مهتاب که شدم ، شب‌های تاریکم عادت کرد به خلوت راه‌های بی چراغ و

هرگز پیدا نشد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلدادگی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت دلت خوش باشد به ستاره‌های روشنی که

می‌کشاندت تا اهتزاز وارستگی

دلخوش ستاره که شدم ، دور شد در آشوب پریشانی آسمان

شاید هنوز تا سپیده‌دمان دلخوشی جاویدان هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت بی‌‌تاب خورشید شو ،

گرمت می‌کند میان انجماد یاس و پوچی

بی‌تاب آفتاب که شدم ، سوزاند چشمانم را و

از نور گریزانم کرد

شاید هنوز تا سپیده‌دمان بی‌تابی راستین هزار فرسنگ فاصله است 

 

گفت آسوده بخواب به انتظار دیدن رویای شبنم و گلبرگ

منتظر خواب که شدم بیگانه شد خواب، با چشمان خسته‌ام

شاید هنوز تا سپیده‌دمان آسودگی هزار فرسنگ فاصله است

 

 

اما تو ای سپیده صبح

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار نامم مشوش هراس از پیروزی تاریکی نباشد

 

به هنگامه آغازم دستی برآور

بگذار نه شیفته باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره

 

به هنگامه آمدنم دستی برآور

بگذار طلوع دروغین شب بیچاره ای نباشم ، در انتظار نافرجام روشنی

 

خدا را

به هنگامه میلادم دستی برآور

بگذار فاصله بیهوده ای نماند تا سپیده دمان بی‌ادعای سترگ

 

آی با توام ای سپیده راستین صبح

تاریکی دیگر بس است

طلوعی جاودانه کن

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 7:9 توسط دختری تنها |


 می نويسم تو رو با بغض با همين دستای خسته ام

    می نويسم تا بدونی من هنوز ياد تو هستم

    می نويسم از رهايی از نگاه عاشقونه

    از اميد عشق و خوبی توی اين دوره زمونه

    می نويسم تو رو با اشک روی بی تابی مهتاب

   يا که با دل شکسته رو گل های زرد آفتاب

   می نويسمت با ترديد روی تنهايی پونه

   می نويسم گل مريم قصه ی عشقو می خونه

   می نويسم از ترانه توی اين سکوت مهتاب

   از دوتا چشمای خسته ام که واسه توشده بی تاب

   می نويسمت با احساس روی تک درخت خونه

   شايد اون دستای سردت قدر عشقمو بدونه

   می نويسم از نگاهت که برام ترانه سازه !

   از غم ستاره ای که پاک و ساده دل می بازه

   می نويسم از جدايی از يه قلب پاک و عاشق

   می نويسم پيش قلبت عشق من نبوده لايق

   فقط از تو می نويسم ای تو آخرين بهونه

   ای که اين قلب شکسته ام شده از تو يه نشونه

   بی تو از تو می نويسم ای اميد آخرينم

   نمی خوام بدون چشمات ديگه فردا روببينم

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:32 توسط دختری تنها |


سلام

دلم گرفته اومدم مثل همیشه  

مثل تمام وقت هایی که دلم میگیره و چند خطی می یام مینویسم تا شاید اروم بشم

خیلی وقت خستم احساس تنهایی میکنم

احساس میکنم هیچ کسی ندارم که بخواد به حرف هام گوش بده

البته یه نفر هست که همیشه باهاش حرف زدم تنها کسی بوده که شاید خوب گوش داده

ولی نمیدونم چرا هیچ وقت ازش جواب نگرفتم

ولی به قول یه نفر شاید ما انسان ها همیشه منتظر جوابیم

 

ولی دیگه این بی انصافی حتی نمیخواد یه بار جواب بده حتی یک بار؟؟؟؟؟

 

 

نمیدونم از چی خستم از کی دارم رنج میبرم از کی شکایت دارم

امروز مادرم  نگاهم کرد یه نیشخند زد گفت تو معلوم هست چته؟؟

مثل این دیوونه ها شدم تا مادرم هم فهمیده

 

میدونم دیوونه شدم چند وقتی ولی کاش دلیلش میدونستم اونم تو این موقعیت توی این امتحانات لعنتی

 

دلم خیلی تنگه خیلی

کاش پیشم بودی کاش نمیرفتی

کاش هیچ وقت حرفی بهت نمیزدم  کاش قدر خوبی هات میدونستم

ولی به خاطر خودمون تمام این کارها رو کردم چون میدونستم و میدونم اینده خوبی در انتظارمون نیست

 

از اینده میترسم دیدی داداش گفتی اینده ترسی نداره این گذشتست که خیلی مشکلات به وجود می یاره

ولی دیدی گفتم میترسم الان چی شده

کاش مقصر بودم اون وقت میگفتم خودم گناه کارم ولی الان من مقصر نیستم

 

خدایا ای یعنی چی؟؟؟؟ همیشه میگن مرد و زن توی این جامعه ی لعنتی مساویند ولی کو ؟؟؟؟؟؟؟ من که نمیبینم چرا داره این قدر به ما ظلم میشه

چرا همیشه این پسر ا و مردان که  پیروز میشن؟؟؟؟؟؟

 

هیچ وقت ادمی کینه ای تو زندگیم نبودم از خدام خواستم هیچ وقت کینه ای تو دلم نزار ولی الان دارم داغون میشم امیدوارم فقط خودت خدایا جواب تمام این کارهاشون بدی

 

کی فکر میکرد کسی که این قدر خودش معتقد به خیلی چیزا بدونه

همه فکر کنند بهترین ادم کسی که این همه ادعای پاکی و ایمان میکرد بیاد با دختری چنین کاری بکنه دختری که هیچ کاری نکرده بود

تمام غرورش بشکنه خوردش بکنه هرچی بخواد از اون دختر بگه

والان به اون دختر بگن  تو ایمان اون پسر داری  از بین میبری

 

خدایا من چی کار کردم؟؟؟؟؟؟؟

خسته شدم از حرف های تمام ادما از حرف های بهترین افراد زندگیم که دارن خوردم میکنند

خسته شدم از تنهایی

خسته شدم از همه چیز از این دنیای لعنتی

 

خدایا چرا صدام نمیشنوی

 

کمکم کن مگه من غیر از تو چه کسی دارم

ولی شک ندارم درست میشه خدایا من ازت کمک خواستم و حتما کمک میکنی درسته؟؟

پس فردا عید

عید غدیر شاید بهترین روز دنیا کسی که به ولایت رسید پدر همه ماها

کسی که خیلی دوستش دارم و ازش ممنون  بازم کمکم کن مثل همون روز

ایمان دارم که کمکم میکنی که کنار بیام

 

خدایا بازم ازت میخوام هیچ وقت کینه رو تو دلم جای نده

عید همه مبارک

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:0 توسط دختری تنها |


خسته تر از همیشه و درمونده تر از هر وقت دیگه ایی اومدم در خونه ی تو که می دونم باز جز تو کسی دادرس من نیست.

خدایا کمک کن

الهی :درمانده ام از دست خویش و به مدد فیض تو محتاجم و می دانم که از تو باید گفت و از تو باید خواست که دست لطف تو آنچه افزود نکاست.

بهترین ِ بهترین ِ من!

می دونم تنهام نمیذاری ام بذار واسه آرامش قلب خسته ام این حرف و درخواست تکراری رو بهت بگم:

                                      تنهام نذار

                                                    " خدا"

          

کمکم کن که تنها نمونم

 

خدایا خودت کمکم کن

فقط تو میتونی کمکم کنی

امیدم و ناامید نکن

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:8 توسط دختری تنها |


 

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی و به اینهمه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی. کاش می دانستی

من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

چشمانی که  ، از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری

ساختن سخن ها دارند ، برای گفتن غزل ها دارند

برای از تو سرودن ،  عشق ها دارند.................

 کاش می دانستی که من ، تو را دوست دارم

کاش می دانستی

 

 

 آه کجایی که بگویی که کی ؟  می رسد این روز وصال دلم

با تو ، تمنای دل عاشقم . بی تو محال است کمال  دلم .....

با تو من آزادو رهایم ،  ولی  می شکند بی تو ،  رویای  دلم

این غزل از دفتر من ، مال تو ... ای  تو  تمنای  محال  دلم....

 

 

  ای جان به جان خودت گر بر نگردی.... دلم می گیرد

در حسرت دیدار نگاهت... به خدا... کنج قفس می میرد...

این نا شکیب...این منتطر به راه...این کوچک...دل من است

بی طاقت و ضعیف...در گوشه ای نحیف... در دوری تو خوب...

آغوش خاک را به بغل می گیرد.

از بس که دوخت دیده به در تا بشنود صدای تو

می دانم که عاقبت بی طاقت و ملول در اوج انزوا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 8:13 توسط دختری تنها |


 

سلام بازم اومدم با یک دل پر شاید هم نه

خودمم حالم این روزا نمیدونم به هر حال شعری که خیلی دوستش دارم گفتم اپ کنم  امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

 

 

 

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

 

                                تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

 

 تمام شب

 

         براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

 پس از يك جستجوي نقره اي

        

                                        در كوچه هاي آبي احساس

 

    تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

 

    و تو در پاسخ آبي تين موج تمناي دلم گفتي:

 

                                         "دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي"

 

 و من

 

   تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

                               تو را در دشتي از زيبايي وحسرت رهاكردم

 

 همين بود آخرين حرفت

 

                               و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 

 حریم چشم هايم را

 

                 به روي اشكي از جنس غرور ساكت نارنجي خورشید وا كردم

                             نميدانم چرا رفتي ؟نميدانم چرا؟شايد خطا كردم

 

 و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

 

                            نميدانم كجا تا كي براي چه چرا رفتي؟؟

 

 ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

 

                                              بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

 

       بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

 

 و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهربا نی دانه برمي داشت

 

 تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد   

  

 و بعد از رفتن تو آسمان  چشم هايم خيس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي توتمام هستی ام

 

                                  از دست خواهد رفت

 

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار

 

 در يك لحظه خواهم مرد

 

 و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

 

             کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 

هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام

                                                                  

                                                          برگرد

 ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

                                 و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

 

  كسي از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

 

"تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو:

 

 در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

 

         و من در حالتی مابين اشک و حسرت و تردید

 

                             کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

  

          و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

 

                  میان غصه ای از جنس  بغض کوچک یک ابر

 

    نمی دانم چرا؟

                        شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

 

                                 برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

 

                                                                                                    دعا کردم..........

 

 

  آنچنان با خود در تنهایی زیستم که فرموش کردم تنها هستم

        آرزویم اینست که شبی از نگاهت بالا بروم و ستارگان نگاهت را به دریا بیندازم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:41 توسط دختری تنها |


حذف شد

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:44 توسط دختری تنها |


 

چقدر زود میگذره.

خیلی تنها شدم. خیلی

کاش این روزا زودتر تموم شه

نمیخوام به تنهایی عادت کنم خدایا خودت کمکم کن

آره باز همون بنده پر روهست.

باز خوشی زده زیر دلش یاد تو افتاده

بابا خجالتم خوب چیزیه

 

 

 

.هیچ کس ویرانیم را حس نکرد 

وسعت تنهائیم را حس نکرد . . . . .

در میان خنده های تلخ من . . . .

گریه پنهانیم را حس نکرد . . . .

در هجوم لحظه های بی کسی  . . . .

درد بی کس ماندنم را حس نکرد . . . .

آن که با آغاز من مانوس بود . . . .

لحظه ی پایانیم را حس نکرد . . .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:6 توسط دختری تنها |