تبليغاتX
به حرف دلم گوش کن

به حرف دلم گوش کن

سلام

این قدر دلم گرفته بود این قدر فکر کردم که داشتم دیوونه میشدم فقط یه جایی میخواستم بنویسم همین میدونم بعضی ها با خوندن این چیز ها از من حالشون به هم میخوره این میدونم

ولی هیچ وقت ...

خدایاااااااااااااا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه چرا ؟ چرا با عشقی که با خاکستر پنهانش کرده بودم دوباره اون عشق شعله ور بشه؟

چرا باید کسی که تمام خاطرهاش از توی ذهنم پاک شده بود به دست فراموشی سپرده شده بود دوباره این چند روزه برگرده؟؟؟؟ اخه چرا ؟ چرا باید با دیدنش دلم بلرزه چرا؟

 چرا باید این قدر عذاب بکشم چرا؟ چرا باید الان توی این سن گرفتار این چیزهای مسخره بشم از زندگی خسته و نا امید بشم یکی بهم بگه چرا چرا؟؟؟

 

چرا اون شخص با رفتنش یک نفر دیگه رو جایگزینه خودش کرد رفت چرا این بی انصافی کرد چرا مگه چه اشتباهی کردم ؟ تو میخواستی بری میرفتی چرا یک نفر دیگه رو تو زندگیم اوردی که وسطش کم بیارم؟؟

و الان با این خبر داغون بشم؟؟؟؟؟؟

خدایا فقط ازت میخوام خوشبخت بشه امید.ارم با خبر قطعی که بهم میدن داغون نشم و خوشبخت خوشبخت بشن

 

و حالا تویی که داری این ها رو میخونی بهم فوش نده نگوبیمعرفت نگووووو تو رو خدا نگو که با حرف های تو دیگه نابوده نابود میشم تمام سعی خودم کردم دیدی تا تونستم کمکت کردم من هیچ وقت نمی خواستم

این طوری بشه خودت میدونی الکی درگیرت شدم

و حالا هم وابسته و کاری نمیتونم بکنم ولی خودت دیگه همه چیز میدونی و دیگه نگو دوستت ندارم و بیمعرفتی و بابت همه چیز ازت معذت میخوام

 

حتی دیگه توان نوشتن هم ندارم امشب حالم بدتر از اونی که فکرش بشه کرد گریه دیگه نمیزاره بنویسم

برام دعا کنید

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:44 توسط دختری تنها |


 

چقدر زود میگذره.

خیلی تنها شدم. خیلی

کاش این روزا زودتر تموم شه

نمیخوام به تنهایی عادت کنم خدایا خودت کمکم کن

آره باز همون بنده پر روهست.

باز خوشی زده زیر دلش یاد تو افتاده

بابا خجالتم خوب چیزیه

 

 

 

.هیچ کس ویرانیم را حس نکرد 

وسعت تنهائیم را حس نکرد . . . . .

در میان خنده های تلخ من . . . .

گریه پنهانیم را حس نکرد . . . .

در هجوم لحظه های بی کسی  . . . .

درد بی کس ماندنم را حس نکرد . . . .

آن که با آغاز من مانوس بود . . . .

لحظه ی پایانیم را حس نکرد . . .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:6 توسط دختری تنها |


یه داستان جالب :



یک پسر کوچک از مادرش پرسید:چرا گریه میکنی؟


مادرش به او گفت: زیرا من یک زن هستم.


پسر بچه گفت: من نمی فهمم.


مادرش او را در آغوش گرفت و گفت:تو هیچگاه نخواهی فهمید.


بعدها پسر از پدرش پرسید:چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟


پدرش تنها توانست بگوید:تمام زنها برای هیچ چیز گریه میکنند.


پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز


نمی دانست که چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند.


بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد .


او از خدا پرسید:خدا یا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟


خدا گفت:زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود


به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا


بار همه ی دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه هایش آنقدر


نرم باشد که به بیه آرامش بدهد.من به او یک نیروی درونی قوی


دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی


آنها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آنها را نیز داشته باشد.


به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن نا امید شده اند


او تسلیم نشود و همچنان پیش رود.به او توانایی نگهداری از


خانواده اش را دادم،حتی زمانیکه مریض یا پیر شده است بدون اینکه


شکایتی بکند.به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش


را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند.


به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات


او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد


به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش


آسیب نمی رساند به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را


حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش بماند.


و در آخر به اشکهایی دادم که بریزد.این اشکها فقط مال اوست وتنها


برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد او به هیچ


دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد.


خدا گفت:می بینی پسرم زیبایی یک زن در ظاهر او نیست بلکه زیبایی


یک زن در چشمان او نهفته است زیرا چشمان او دریچه ی روح است و


در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:39 توسط دختری تنها |


 

باز تنها شده ام !

 

باز تنها شده ام!

 

به چه اندیشه کنم؟

 

به اتاقی که برایم چون گور تنگ است و تاریک و سیاه است هنوز؟

 

یا به آن خاطره های که برایم چون رویاست ؟

 

باز تنها شده ام!

 

به شکوفائی ماه؟               به طلوع خورشید ؟                   به سرابی بی اب؟

 

به کدامین امید که مرا زنده کند ؟

 

آه ای کوله ی عشق ای که هر روز دلت در سفر است

 

تو چه کردی که به تو دل بستم ؟        من چه کردم که به من دل دادی؟           ز چه رو گور کن عشق شدی؟

 

خنده ام میگیرد عشق هم چون رویاست              عشق پوچ است تهی است

 

عشق یک حادثه یک فاجعه است         عشق هم چون جغد است                  جغد را باید کشت

 

چه سخته گم شدن در خود          به یک بیهوده دل بستن

الان حال عجیبی دارم دلم میخواد آسمون بغل کنم و براش گریه کنم تا اسمون بفهمه درد من از اون بیش تره دلم میخواد اونقدر گریه کنم که دل آسمون و عرش به لرزه در بیاد دلم میخواد تا آخرین نفسم فریاد بزنم منم آدمم منم احساس دارم ولی چرا؟ خیلی وقته دلم لک زده واسه یه بارون تا بباره و هر چه غم و غصه هست رو بشوره و ببره دلم میخواد اولین کسی باشع به اشک آسمون خوش اومد میگه حداقل دلم خوش باشه یکی دارم به درد دلم گوش کنه دردی که سنگ به حالش خورد میشه یعنی توی این دنیای بزرگ یکی نیست به درد دلم گوش کنه ؟ یکی نیست بگه اخه مگه دل ما آدما چقدر بزرگه که هزار  برابرش  باید توش درد باشه ؟ غم و غصه باشه؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7:14 توسط دختری تنها |


 

عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک



عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی



عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه



عشق گاهی مشق های کودکی است



عشق گاهی حس بودن با خدا در سادگیست



به نظر من عشق( واقعی واقعی واقعی) بدون شعارو بدون تظاهر و بدون دروغ همون



عشق پاک امام حسین(ع)به خداست که برای همه اثبات شده است تا حالا عشقی با



این قدرت وجود نداشته و نخواهد داشت اگه هست نام ببرید.که نیست



نام حسین سنجش ایمان است هرگاه دیدی با آوردن نام حسین دلت لرزیدو احساس



کردی به خدا نزدیک شدی بدون واقعا به خدا ایمان آوردی.اگه دیدی ناخواسته



عاشقشی بدون خدا سرت عزت گذاشته. بدون غیر مستقیم عاشق خود خدایی



پس چقدر خوبه که ما پیروی کنیم از راه و هدفش

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 6:37 توسط دختری تنها |


سلام به همه ی دوستای خوبم هر چند دوست زیادی توی این وب ندارم ولی این برام مهم نیست

این وب برای من دفتر چه خاطراتم نه چیز دیگه ای هر چند. چند تا دوست عزیز به این وب سر میزنند

مثل داداش گلاب عزیزم که خیلی با مرام و مثل داداش واقعیم دوستش دارم و از تمام کمک هاش ممنونم هر چند بعضی وقتا دیر به دیر سر میزنه

از 201 عاشق که ازش خیلی ممنونم و میدونم از دستم خیلی ناراحت ولی به خدا دوست نداشتم و ندارم که از دستم ناراحت بشه تو رو خدا جواب اف هام و کامنت هام بده آخه پسر مگه من چی کار کردم حداقل بگو تا خودم بدونم  ازت خواهش میکنم

 دلم برات خیلی تنگ .......

و امیدوارم به خاطر کار نکرده ای که خودم هنوز نمیدونم  من ببخشی اگه یه موقع اومدی و اپم  خوندی حداقل برام یه کامنت بزار  

و از یه دوست خوبه دیگه هم به خدا دلتنگم هم ازش ممنونم و امیدوارم بتونه بعضی از

چیز هارو این قدر جدی نگیره و سرنوشت  زندگی بزار به دست خدا هر چی میخواد بشه با عنایت خدا

 

دوستای من فعلا که همینان

بزارید از خودم بگم خیلی وقته اپ نکردم اخه اتفاق خاصی نیوفتاده بود

ولی الان یه اتفاق بد داره میو فته اونم این که کسی که خیلییییییییییییییییییی دوستش دارم برای یک ماه دارم  از دستش میدم تا حالا نشده یک نفر این قدر دوستش داشته باشم اونم یه معلم رو

تا به الان یه معلم این قدر دوست نداشتم واین قدر برام ارزش نداشته این احترام و احساس مسئولیت نسبت به این معلم عزیز که دارم برای هیچ معلمی نداشتم

معلم دین و زدگیمون این درس برام همیشه یه درس معمولی بود ولی الان یکی از بهترین درساس و خیلی درسش و معلمش دوست دارم

همیشه میگم چی میشد هر روز دینی داشتیم باورتون نمیشه این  معلم چه طوری حرف میزنه اصلا ادم فقط جسمش سر اون کلاس

میدونم که نمیتونید درک کنید چون تا به حال باهاش کلاس نداشتید و پای حرف هاش ننشستید

یه چیز جالب تا حالا هیچ وقت این کار نکرده بود راستش نمره دینیم 30-19شد

بچه ها جواب اون سوال که من ننوشته بودم یکمش بهم گفتند منم بی منظورم نوشتمش تو برگم

برگم رفت دست معلم و سوالم دید و بهم 20 داد اگه امتحان دیگه بود کلی خوشحال میشدم به روی خودم هم نمیاوردم ولی وقتی بچه ها اروم شدند و وقتی برامون حرف زد و گفت نمره برام ملاک نیست و ارزشی نداره و هر کی میخواد بگه تا براش 20 رد کنم

با خودم فکر کردم و گفتم این معلم به عزیزی که خیلی دوستش دارم و این قدر نسبت به ما احساس مسئولیت میکنه چرا من این طوری نباشم حالا این نمره 20 به چه درد من میخوره

رفتم پیشش و گفتم  خانوم میشه نمره من 30-19 بدید نیم نمره اضافه دادید یه نگاهی به من کرد یه نگاهی به برگه بهم اون سوال که دست کاری شده بود نشونم داد گفت یه خاطر این گفتم بله خانوم شما از کجا فهمیدید نگاهی کرد خندید چیزی نگفت نمره را درست کردبهش گفتم خانوم من میبخشی دیگه؟؟؟ گفت چرا من باید  ببخشمت  برای من فرقی نداره این مهم که خودت فهمیدی دلم میخواست بگیرم ببوسمش حیف که روم نمیشد

پنجشنبه که میخواست بره ازمون خداحافظی کرد خداییش اشک تو چشمام جمع شده بود احساس میکردم همین الان دلم براش تنگ شده

میدونید جالبیش این بود به جای اینکه ما بگیم برامون دعا کن اون بهمون گفت بچه ها ازتون یه خواسته عاجزانه دارم اونم این که برام دعا کنید که بتونم از این سفر بهترین استفاده رو ببرم و در سرزمین عرفات به صورت یه حیوان ظاهر نشم یه ادم واقعی بتون باشم

منم ازت میخوام : ای خدا من بنده حقیرت این بنده گناه کارت میخوام این عزیز بتونه بهترین لحظات داشته باشه توی این سفر و در اون سرزمین پاک و منزه  به صورت یه ادم واقعی باشه هر چند میدونم که هست و ازت میخوام  که به تمام حاجت هاش برسونیش و برای ما هم دعایی بکنه و صحیح سالم هر چه زودتر برگرده

نمیدونم از کدوم خوبی هاش براتون  بگم از اخلاصش از صداقتش از محبتش از چی...................

وقتی که از خدا میگه از اخرت میگه از علی میگه از پدر میگه از مادر میگه از زندگی میگه از عشق بازی که خدا با بندگانش میگه از ...................... ادم چی میشه

راستی داداش گلاب بعضی اوقات سر کلاس یاد حرف های تو هم میوفتم

اصلا از این معلم ها هم نیست که ادعا کنه خیلی مومنم  و یه مقنعه چانه دار و یه چادر سر کلاس سرش باشه خیلی معمولی و ساده و شیک

به هر حالاا میدوارم به سلامت بره به سلامت برگرده که خیلی منتظرمش  و نیازمند دعاشم

تا اپ بعدی حق نگه دارتون

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 6:39 توسط دختری تنها |


سلام به همه برو بچه خوبید دیگه؟؟

امیدوارم از این ماه بهترین استفاده ها رو کرده باشید و از خدا هر چی که خواسته بودید بهتون بده و عید فطر هم به همه دوستام تبریک میگم

راستش من این اپ فقط برای یه نفر کردم که بفهمه زندگی همش شادی و خوشی نیست و وقتی خنده رو لب مردم  معنیش این نیست که تو دلشون هیچ غم و قصه ای ندارن اشتباه میکنی عزیزم خیلی ها غم و غصه دارند شادترین افراد هم یه غمی بلاخره تو زندگیشون دارن ولی نمیشه که زانوی غم بگیرم بیشینیم باید تلاش کنیم زندگی در حال گردش همیشه که یه فصل نمیمونه فصل ها میرند و میان بلاخره اون غم ها هم یه روزی تموم میشن اگه هم تموم نشدن نزار بر روت غلبه کنند به وسیله شادی هات تو بر ناراحتی هات غلبه کن من خودم شاید این حرف ها رو بلدم ولی بعضی اوقات فراموششون میکنم

غم و غصه تو در برابر غم و غصه من باور کن ناچیزه

17 سال پیش یه دختری توی این روز متولد شد کی کاش نمیشد مثل چندتا بچه ی دیگه ای که مادرم از دستشون داده بود بعد از هفت سال بلاخره پدر و مادرم صاحب یه دختر شدند ولی چرا من ؟؟؟

شاید اولین بچه ای که به دنیا اومده بود و از بین نرفته بود الان حدود 20 سالش بود و من میتونستم یه برادر بزرگتر داشته باشم و یا شایدم اصلا به خاطر اون به دنیا نمی یومدم کاش همین طور بود

تا اینکه 6 سال بعد داداشم بدنیا اومد ولی هیچ امیدی به زنده بودنش نبود شاید یه معجزه بود 6 ماه بیشتر نداشت که به خاطر پرده دیافراگش  به اتاق عمل رفت و بعد از 5 ساعت از اون اتاق سالم بیرون اومد غیر قابل باور بود وقتی داداشم توی اون حال دیدم نتونستم طاقت بیارم از داخل بینیش و دهنش و پهلوهاش لوله رد کرده بودم اصلا نمیوتونستم ببینمش مادرم چقدر سختی به خاطر ماها کشید ولی الان چی چقدر اذیتش میکنم ولی بعدش چه قدر پشیمون میشم فقط از خدا میخوام که یه صبری بهم بده که اذیتش نکنم چون از جونم بیشتر دوستش دارم چون سختی های که من الان دارم میکشم مادرم داره دو برابرش میکشه کاش حداقل دختر نبودم تا راحت تر بتون با واقعیت های زندگیم که دیگه نمیشه تغییرش داد کنار بیام

هیچ وقت فراموش نمیکنم اون شبی که مادرم مکه بود وچند روز قبل از اومدنش به خاطر گریه های که پشت تلفن برای خالم کرد و من یواشکی گوش میدادم چی شدم همه رو ریخته بودم تو دلم همه شب داشتم فکر میکردم بدجوری سرماخورده بودم و با اون حرف های مادرم و با فکرام و ... چه تشنجی نصفه شب کردم و کسی کنارم نبود که باهاش حرف بزنم

و خیلی از کارهای که نمیتونم بکنم چون میدونم که دست از پا خطا کن چه حرف های پشته سرم میشه

دشمنانی توی این سن دارم که فقط منتظرن یه عکس العمل خطا از من ببینن اون وقت زندگیم نابود نابود میشه حالا فهمیدی چرا من خیلی از کار ها رو نمی تونم بکن ان شم و زنگ بزن و .....

شب قدر وقتی رفتیم دعا وسط دعای ابوحمزه نوشته بود همه رو ببخش با خودم فکر کردم همه کسای که به من بدی کرده بودن میتونستم ببخشم ولی کسای که زندگی من و مادرم نابود کرده بودن نه نمیتونستم ببخشم هیچ وقت هم نمی بخشمشون شاید رفتار خوبی باهاشون داشته باشم ولی ازشون نفرت دارم چون مجبورم باهاشون رابطه خوب داشته باشم

یا اون روز جمعه ای که این قدر دعوام با مادرم زیاد بود به خاطر اون عوضی ها که از خونه بیرون رفتم ولی فکرش بکن یه دختر تنها بعد از ظهر یه جمعه کجا میتونست بره طاقت خونه رو نداشتم رفتم توی یه فضای سبز میدونی وقنی چند دقیقه بعد مادر دیدم چه احساسی پیدا کردم میخواستم برم تو بغلش زار بزن چون خیلی ترسیده بودم و دلم گرفته بود وقتی زیر بارون مادرم داشت گریه میکرد دلم لرزید دلم برای مادرم سوخت و با خودم گفتم دختر دلت می یاد با مادرت این کار بکنی ولی به خدا تقصیر من نبود فقط تقصیر اونا بود که خدا ...........

این قدر حرف تو دلم هست این قدر غم تو دلم هست که نمیشه گفت اگه بخوام بگم باید شاهنامه بنویسم یه گوشه ای از حرف های دلم نوشتم که ببینی غم چیه

تا اون جای که من فهمیدم برام گفتی تو هیچ غمی نداری غیر از تنهای منم یکی از غم های دیگم تنهای حتی با مادر یا پدرممم نمیتونم حرف بزن چون درکم نمیکنند برا مادرم بخوام بگم به خوصوص فقط میگه نا شکری نکن و حرف های که به درد دل من و ساکت کردن من نمیخوره و مجبورم بریزم تو دلم به خوصوص الان که دیگه تنهای تنهام و از دوستام  جدا شدم  وهنوز دوستی پیدا نکردم و اگه هم پیدا کنم نمیتونم براش بگم شاید صمیمی شدن باهاش در حدی که بخوام این حرف ها رو بهش بزنم زمان زیادی ببره

خیلی حرف زدم راستی تو تا الان نمیدونستی که من کیم ولی الان که فهمیدی امیدوارم بین خودمون بمونه و هویتم این جا معلوم نشه

مواظب خودت باش دوست خوبم

سلام به همه برو بچه خوبید دیگه؟؟

امیدوارم از این ماه بهترین استفاده ها رو کرده باشید و از خدا هر چی که خواسته بودید بهتون بده و عید فطر هم به همه دوستام تبریک میگم

راستش من این اپ فقط برای یه نفر کردم که بفهمه زندگی همش شادی و خوشی نیست و وقتی خنده رو لب مردم  معنیش این نیست که تو دلشون هیچ غم و قصه ای ندارن اشتباه میکنی عزیزم خیلی ها غم و غصه دارند شادترین افراد هم یه غمی بلاخره تو زندگیشون دارن ولی نمیشه که زانوی غم بگیرم بیشینیم باید تلاش کنیم زندگی در حال گردش همیشه که یه فصل نمیمونه فصل ها میرند و میان بلاخره اون غم ها هم یه روزی تموم میشن اگه هم تموم نشدن نزار بر روت غلبه کنند به وسیله شادی هات تو بر ناراحتی هات غلبه کن من خودم شاید این حرف ها رو بلدم ولی بعضی اوقات فراموششون میکنم

غم و غصه تو در برابر غم و غصه من باور کن ناچیزه

17 سال پیش یه دختری توی این روز متولد شد کی کاش نمیشد مثل چندتا بچه ی دیگه ای که مادرم از دستشون داده بود بعد از هفت سال بلاخره پدر و مادرم صاحب یه دختر شدند ولی چرا من ؟؟؟

شاید اولین بچه ای که به دنیا اومده بود و از بین نرفته بود الان حدود 20 سالش بود و من میتونستم یه برادر بزرگتر داشته باشم و یا شایدم اصلا به خاطر اون به دنیا نمی یومدم کاش همین طور بود

تا اینکه 6 سال بعد داداشم بدنیا اومد ولی هیچ امیدی به زنده بودنش نبود شاید یه معجزه بود 6 ماه بیشتر نداشت که به خاطر پرده دیافراگش  به اتاق عمل رفت و بعد از 5 ساعت از اون اتاق سالم بیرون اومد غیر قابل باور بود وقتی داداشم توی اون حال دیدم نتونستم طاقت بیارم از داخل بینیش و دهنش و پهلوهاش لوله رد کرده بودم اصلا نمیوتونستم ببینمش مادرم چقدر سختی به خاطر ماها کشید ولی الان چی چقدر اذیتش میکنم ولی بعدش چه قدر پشیمون میشم فقط از خدا میخوام که یه صبری بهم بده که اذیتش نکنم چون از جونم بیشتر دوستش دارم چون سختی های که من الان دارم میکشم مادرم داره دو برابرش میکشه کاش حداقل دختر نبودم تا راحت تر بتون با واقعیت های زندگیم که دیگه نمیشه تغییرش داد کنار بیام

هیچ وقت فراموش نمیکنم اون شبی که مادرم مکه بود وچند روز قبل از اومدنش به خاطر گریه های که پشت تلفن برای خالم کرد و من یواشکی گوش میدادم چی شدم همه رو ریخته بودم تو دلم همه شب داشتم فکر میکردم بدجوری سرماخورده بودم و با اون حرف های مادرم و با فکرام و ... چه تشنجی نصفه شب کردم و کسی کنارم نبود که باهاش حرف بزنم

و خیلی از کارهای که نمیتونم بکنم چون میدونم که دست از پا خطا کن چه حرف های پشته سرم میشه

دشمنانی توی این سن دارم که فقط منتظرن یه عکس العمل خطا از من ببینن اون وقت زندگیم نابود نابود میشه حالا فهمیدی چرا من خیلی از کار ها رو نمی تونم بکن ان شم و زنگ بزن و .....

شب قدر وقتی رفتیم دعا وسط دعای ابوحمزه نوشته بود همه رو ببخش با خودم فکر کردم همه کسای که به من بدی کرده بودن میتونستم ببخشم ولی کسای که زندگی من و مادرم نابود کرده بودن نه نمیتونستم ببخشم هیچ وقت هم نمی بخشمشون شاید رفتار خوبی باهاشون داشته باشم ولی ازشون نفرت دارم چون مجبورم باهاشون رابطه خوب داشته باشم

یا اون روز جمعه ای که این قدر دعوام با مادرم زیاد بود به خاطر اون عوضی ها که از خونه بیرون رفتم ولی فکرش بکن یه دختر تنها بعد از ظهر یه جمعه کجا میتونست بره طاقت خونه رو نداشتم رفتم توی یه فضای سبز میدونی وقنی چند دقیقه بعد مادر دیدم چه احساسی پیدا کردم میخواستم برم تو بغلش زار بزن چون خیلی ترسیده بودم و دلم گرفته بود وقتی زیر بارون مادرم داشت گریه میکرد دلم لرزید دلم برای مادرم سوخت و با خودم گفتم دختر دلت می یاد با مادرت این کار بکنی ولی به خدا تقصیر من نبود فقط تقصیر اونا بود که خدا ...........

این قدر حرف تو دلم هست این قدر غم تو دلم هست که نمیشه گفت اگه بخوام بگم باید شاهنامه بنویسم یه گوشه ای از حرف های دلم نوشتم که ببینی غم چیه

تا اون جای که من فهمیدم برام گفتی تو هیچ غمی نداری غیر از تنهای منم یکی از غم های دیگم تنهای حتی با مادر یا پدرممم نمیتونم حرف بزن چون درکم نمیکنند برا مادرم بخوام بگم به خوصوص فقط میگه نا شکری نکن و حرف های که به درد دل من و ساکت کردن من نمیخوره و مجبورم بریزم تو دلم به خوصوص الان که دیگه تنهای تنهام و از دوستام  جدا شدم  وهنوز دوستی پیدا نکردم و اگه هم پیدا کنم نمیتونم براش بگم شاید صمیمی شدن باهاش در حدی که بخوام این حرف ها رو بهش بزنم زمان زیادی ببره

خیلی حرف زدم راستی تو تا الان نمیدونستی که من کیم ولی الان که فهمیدی امیدوارم بین خودمون بمونه و هویتم این جا معلوم نشه

مواظب خودت باش دوست خوبم

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:40 توسط دختری تنها |


سلام به همه عزیزان و اعیاد شعبانیه رو به همه تبریک میگم امیدوارم روزهای خوبی داشته باشید

راستش امروز نمی خوام براتون خاطره بنویسم به یک مطلبی بر خورد کردم که دوست داشتم شما هم بخونید و نظرتون درباره این مطلب بگید

من اصلا با این مطلب موافق نیستم ولی قصدم این بود که  نظرات شما هما رو هم بدونم امیدوارم آقایون روسرم نریزند و بزنندم 

منتظر نظرات شما عزیزان هستم  

غيرت

ميخواهم از ديوار بلند بي اعتمادي حرف بزنم. از يه ديوار بلند و قطور. از ديوار خطرناكي كه بين خواهرها و برادرها و خانواده ها وجود داره. چرا اينجور شده؟ تا كي بايد اينجور باشه؟ ما ايراني ها عادت كرديم هميشه يجوري خودمون رو گول بزنيم! سرمون رو بكنيم زير برف تا نه چيزي ببينيم نه چيزي بشنويم. واقعيت اين است که 90 درصد دختر و پسرهاي ايراني با هم دوست هستند. خواهر و برادرهاي شما هم جزء همين 90درصد هستند. شما خودتون توي يه فرهنگ بزرگ شديد، زير دست يه پدر مادر بوديد، نتيجه اين شده كه آقا پسر خانواده حق عاشق شدن و دوست دختر داشتن را داره. حق تلفن زدن، چت کردن و بيرون رفتن با دوست دخترش را ... اما در مورد خواهر همان پسر هيچکدام اينها مجاز نيست و همه چيز ممنوع ميشه. انگار که دخترها احساسات ندارن؟ اگر قرار است که خوب و بد بودن انسانها با ارتباط آنها سنجيده بشه چرا پسر بايد با يک دختر دوست بشه ولي در خانواده‌هاي ما براي دختر همه چيز ممنوع شده؟ اين چه فکريه که پسره غريزه داره و اشكال نداره که براي آن هر کاري بکنه ولي دختر غريزه نداره؟ اگه دختر غريزه نداره پس چرا بايد ازدواج کنه؟ نکنه ازدواج هم فقط براي تأمين نيازهاي روحي و جسمي آقايان است؟ چرا مردم خودشان را به خواب زده‌اند؟
مسأله اي که امروز مي‌خواهم مطرح کنم اين است که ارتباط نه جرم است و نه زشت. مخصوصاً براي دختر. اگر واقع بين باشيد بايد بدونيد كه خواهر شما هم احتمالاً با يكي دوسته. حرف ميزنه. رابطه داره. چرا شما بهش اجازه نمي دين كه باهاتون اين مسئله رو عنوان كنه؟ چرا شما كه ميگين تو جامعه بيشتر از يه دختر بوديد و چيزهاي بيشتري را تجربه کرديد، نبايد بدونين كه خواهرتون با كي دوسته؟ چه اشكال داره كه شما يا پدرتون با دوست پسر خواهرتون بره بيرون؟ بفهمين كه چطور آدميه. نظرتون رو به خواهرتون بگيد. اعلام كنيد اين فرد اين ايرادات رو از نظر شما داره. مسلماً دو تا همجنس بهتر همديگر رو ميشناسن. چرا نبايد خواهرتون جرأت كنه كه با شما صلاح و مشورت كنه؟ بپرسه فلاني به من اين حرف رو زد، نظر تو چيه داداش؟ مگر شما نمي‌گوييد که بيشتر در اين زمينه تجربه داريد؟ پس چرا نبايد خواهرتون ازتون كمك بگيره؟ چرا نبايد بهت بگه داداش من دارم با فلاني ميرم فلان جا و در عوض از ترس خانواده چيزي نگه ولي بره همون جا، اينبار بدونه اينكه كسي خبر ازش داشته باشه. اون از ترس و عدم درك شما ساكت ميشه. با پسر غريبه به ناكجا آباد ميره واسه اينكه اگه بگه تو ممكنه خفش كني!! ميره و بعد اون پسره چون كسي پشت سر دختر نيست راحت بهش تجاوز ميكنه و اون هم مسأله را در درون خودش مي‌ريزه. مسؤل مرگ اين افرادي كه هر روز تو صفحه حوادث ميبينيد فقط شما هستيد. اون بايد به يكي اعتماد كنه اما چون كسي رو نميشناسه ممكنه راحت گول بخوره؛ آنقدر که حتي ناخواسته سر از خانه‌هاي فساد هم دربياره. فقط بخاطر اينکه نتوانسته بهت بگه: برادر، من به ارتباط احتياج دارم. بايد با جنس مخالف آشنا بشم. من ميخوام موفقتر باشم. تو كه بيشتر تو جامعه هستي كمكم كن. مسؤل نابودي خيلي از اونها شما هستيد نه اون طفلهاي معصوم. اونها قرباني هاي اين تفكرات غلط شما هستند. شماهايي كه برادري رو تو فرياد زدن و تو سر زدن ميبينين. خيليهاتون اينقدر مرد نشدين كه واقعيت رو بپذيرين. بذارين خواهرهاتون، دخترهاتون، بهتون نزديك بشن. بذارين باهاتون حرف بزنن. ببينين خواهرتون، دخترتون با كي دوسته. با دوستش آشنا بشين. دوست بشين. تو برنامه هاشون شركت كنين. اينجوري هيچكس نگاه چپ بهشون نمي اندازه. اينجوري اگه كسي قصد بازي دادن داشته باشه وقتي ميبينه پشت طرف كسي هست سريع از اين رابطه کنار ميره. الان بايد به شما گفت بي غيرت كه خواهرتون، دخترتون رو نميشناسين و نه اون موقع كه بالا سرش هستيد. هم كمكش ميكنين و هم مواظبش هستيد. مرد باشين. فكر كنين. اون بغير از شما كي رو داره؟ شما بايد الان بهش كمك كنين و كنارش باشين. وقتي كه از بين رفت برادريتون به چه درد ميخوره؟ چشماتون رو باز كنين. تجربه در اختيار خواهرها و دخترانتون بذاريد. باهاش باشين. آزاديش اينجوري با شما حفظ ميشه و نه مخدوش. اون اينجوري بهتون افتخار ميكنه. اون به هر حال غريزه اينقدر بهش فشار مياره كه ارتباط برقرار كنه. واقع بين باشين. شما توي اين ارتباط كمك كنين بهتره يا اصلاً نباشين؟ چه اشكال داره شما محرم باشين. اگر نميتونين باشين دليلش فقط تفكرات پوچ و بي اساس و بچه گانه شماست كه باعث بدبختي خيلي ها شده. شما هيچوقت اجازه ندارين اونها رو محاكمه كنين چون متهم رديف اول خود شما هستيد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 6:21 توسط دختری تنها |


سلام دوباره

خوب قرار بود ادامه اون آپ براتون بنویسم پس گوش کنید

آره خلاصه اون مرد بهش گفت ببین تو الان جوونی میتونی روزی چند تا قرص بخوری بعد دیگه نمیتونی

پسره هم گفت آره میدونم . پس چرا سعی نمیکنی دیگه نخوری ؟

والا نمیدونم آخه الانش هم به زور زندگی میکنم با این قرص ها چه برسه که بخوام نخورم

این جاش که رسید به مینا گفتم دیدی معتاده قرص می خوره که  ترک کنه

مینا گفت حالا صبر کن از کجا معلوم به خاطر اعتیادش

آره خلاصه این مرد زد تو خط مشاوره گفت که حالا ساعت چند شب ها میخوابی گفت ساعت 1 یا 2

-         ساعت چند بلند میشی؟

-         حدودا ساعت 7

-         پس خوابت خیلی کمه اخه چرا این طوری میکنی با خودت

-         راستش نمیدونم اصلا همیشه دلم می خواد تنها باشم الان هم مسافرت تنها اومدم همیشه می خوام جای تنها باشم میرم تو اتاقم در قفل میکنم و چراغ خاموش میکنم و میشینم فکر میکنم شب ها هم بدون قرص اصلا نمیتونم بخوابم

-         خواهرو برادرت میدونن که این طوری شدی؟

-         خواهرام نه ولی برادرام چرا میدونن کمکم میکنن ولی پدر و مادرم نمیدونن

-         حالا بابات چی کارهست؟

-         بابام کشاورزه

-         این که خیلی خوبه میتونی بری کمکش میری یا نه؟

-         آره بعضی اوقات که واقعا تو خونه تنهام اعصابم خورد میشه میرم هم کمکش هم یه تفریحی برام باشه

-         خوبه این طوری میتونی خودت مشغول کنی حتما برو این طوری برات بهتر حداقل کمتر تو فکری

-         چند سالت هست؟

-         24

این جا بود که من با دهنی باز نگاه مینا کردم .

مینا فهمیدی میگه 24 سالش ولی اصلا بهش نمی یاد این 30 سال به بالا میزن

 بابا این یه کلمه میگه تو 10 برابرش حرف میزنی یکم حرف نزن ببینم

ااااااااااااا فوضول چی کار به کارمردم داری مینا گفت اگه این طوری چرا خودت گوش میدی منم دیدم اگه بازم ادامه بدیم هم بی فایدست هم حرف هاشون نمی فهمیم منم جوابی ندادم

خلاصه گفت 24 سالم

اون مرد گفت هنور هم دوستش داری؟

آره پس چی پس فکر میکنید چرا به این روز افتادم هر وقت تو خیابون میبینمش با بچه هاش ولی هنوز هم فکر میکنم میتونم بهش برسم

این جا بود که فهمیدم بله آقا عاشق بوده تازه معتاد هم نیست افسرده شده خدایا ببخشم توهمتی زدم به مردم

 - آخه این چه حرفی که میزنی اون دیگه شوهر داره و دو تا بچه آخه تو با خودت فکر میکنی که یه روزی بیاد که شوهرش یا طلاق بده یا بمیره تا به هم برسید این فکرا رو نکن که فقط باعث بدتر شدن حالت میشه هم این که گناه هم میکنی

دیگه جوابی نداد بهش

- راستش من یه معلمم بلاخره تو یه محیطی بودم که این چیز ها رو زیاد دیدم جوونا تو این سن میل به جنس مخالف دارند برای یک دوستی حالا حتی ممکنه یه دوستی ساده و پاک باشه ولی به هر حال این تمایل دارند یه پسری میشناختم که 16 سال بیشتر سن نداشت ولی عاشق یه دختر 30 ساله بود

-         ببینید اون فرق  داره منم یه پسر بچه نیستم 24 سالم

-         درسته راستی نماز میخونی یا نه؟

-         آره نماز میخونم

-         سعی کن هیچ وقت خدای نکرده به خاطر این چیز ها خدا رو فراموش نکنی با نماز آرامش پیدا میکنی اینم می تونه کمکت کنه

-         باشه حتما دیگه با اجازتون من برم قرصم بخورم تا ببینم خوابم میبره یا نه

دیگه صحبت هاشون تموم شد واقعا عجیب بود عشق که با آدم ها چی کار میکنه ولی خیلی براش ناراحت شدم اشکم در اومده بود خیلی غمناک حرف میزد مثل آدم های که انگار آخر خط هستن

میگن آدم که عاشق نباشه زندگی نمیتونه بکنه ولی این چه طور عشق هست که آدم باهاش دیوونه میشه آخرشم مرگ

نه به نظر من این حرف  درستی نیست حالا هرکس با نظرم موافق نیست بگه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 2:1 توسط دختری تنها |


سلام به دوستای عزیزم

راستش یک هفته ای هست از مسافرت برگشتم ولی شرمنده نشد آپ کنم کلی کار داشتم  دلم برای همه هم تنگ شده بود  

خوب قرار شد از خاطرات مسافرت بگم ولی راستش بخوایند اتفاقی نیوفتاد خیلی مسافرت معمولی بود

 ولی اگه با ماشین خودمون بودیم عالی میشد شاید اتفاق های هم می افتاد  همش تقصیر این دولت مسخره است آخه فکر مردم نیستند امسال قصد داشتیم با ماشین خودمون بریم ولی با سهمیه بندی بنزین این طور نشد آخه چه طوری میشد با یک کارت به دو تا ماشین بنزین برسه هنوز کارت سوخت یکی از ماشین هامون نیومده ما هم مجبور شدیم با اتوبوس ها بریم بلیط قطار و هواپیما هم که گیرنیومد

  توی ماشین هم که همه خواب میرفتند می خواستم این دختر خالم مینا رو بگیرم خفه کنم از اول راه خواب رفت حتی من شب هم نخوابیدم این قدر اعصاب خورد میشد همه خواب بودن ولی من نمی تونستم بخوابم بلاخره بعد از 18 ساعت رسیدیم به مشهد وای نمیدونید چه خبر بود می گفتند به خاطر سهمیه بندی بنزین خلوت شده ولی ما که جز شلوغی چیزی ندیدیم روزپنجم  دیگه طاقت نیوردم معتاد بودن هم بد چیزیه ها خلاصه مواد بهمون نرسیده بود بد جوری داغون شده بودیم ساعت 5 که از خواب بیدار شدم لباسم پوشیدم گفتم من که رفتم مامانم گفت کجا؟ منم گفتم می خوام  برم کافی نت وگرنه هلاک میشم

مامان هم نامردی نکرد گفت ولی باید داداشت هم ببری وای خدای من دوباره این محمد آویزن ما شد من هم مجبور شدم ببرمش خلاصه رفتیم کافی نت می دونید ساعتی چقدر بود ساعتی سه هزار تومن بابا من  توی اصفهان ساعتی هزار میدم توی این اینترنت هم هیچ خبری اون روز نبود نه آفی نه کامنتی هیچی نبود اصلا 10 دقیقه نشستم بعدم بلند شدیم بریم بیرون که یکی از دوستای چتیم که مشهدی بود دیدم اصلا باورم نمیشد حالا با این داداشی چی کار کنیم خلاصه به هر جون کندنی که بود از دستش تونستم یک ربع فرار کنم یک ربعی هم با این دوستمون صحبت کردیم (صحبت ها سامسور میشه با اجازه) آشنای خوبی بود (هی این قدر خوشحال نشو زیاد هم خوب نبود با اون تابلو بازیت )

از تفریحات هم که باید بگم از 24 ساعت اینها 20 ساعتش تو بازار ها  بودن هر چی بازار توی این مشهد بود اینا رفتند من که می خواستم بشینم وسط بازار گریه کنم ولی از یکیشون واقعا خوشم اومد خیلی زیبا بود اسمش الماس شرق بود واقعا توپ بود به خوصوص که وسطش یه آبشاری بود که میگفتند چینی ها ساختند واقعا محشر بود

خوب از امام رضا براتون بگم توی حرم که جای سوزن انداختن نبود از بس شلوغ بود از پشت پنجره فولاد بگم که با دیدن مریض های که خودشون رو برای شفا بسته بودن دل سنگ هم به رحم می اومد خیلی صحنه دردناکی بود من که اشک تو چشمم جمع شد با دیدن اون همه مریض  آدم درد های خودش فراموش میکرد اون موقع بود که به خودم گفتم ببین که چقدر ناشکریم و خدا بهمون سلامتی داده و ما قدرش نمی دونیم  واقعا بچه ها قدر سلامتی بدونید

اونجا برای همتون دعا کردم

این هفت روز به یک چشم بر هم زدن تموم شد برای برگشتن به ترمینال رفتیم یه یک ساعتی علاف بودیم که بلاخره سوار ماشین شدیم من و دختر خالم که مثل قبل کنار هم بودیم وقتی که ما سوار شدیم یه مردی که تقریبا یه سی سالی میزد نشست پشت سرمون یه مرد تقریبا مسنی هم اومد نشست کنارش به ایست بازرسی اول که رسیدیم اون پسر  پیادها شد سیگار کشید دوباره سوار شد ایست بازرسی بعدی هم همین طور به مینا گفتم مینا ببین این پسره  مثل معنادا ست  مینا گفت این چه حرفیه میزنی زشته

ولی قیافش این طوری میزد چهرش زرد بود و پای چشماش گود و سیاه بود خوب تقصیر من نبود تقصیر قیافش بود به من چه؟

دیگه شب شده بود سرم گذاشته بودم به صندلی تا شاید خوابم ببره که حرف های اون مردی که کنار اون پسر نشسته بود برام جالب اومد نگید فوضولم نه به خدا  ولی وقتی به اون پسره گفت تو الان  جوونی که می تونی روزی چهار پنج تا قرص بخوری بعد که سنت بالا رفت دیگه نمی تونی برام حرفش جالب  اومد که یعنی چی دیدم مینا هم خودش چسبونده به پنجره و و طوری تکیه داده به صندلی و شیشه گفتم مینا تو هم؟ گفت چی؟ تو هم داری حرف هاشون گوش میدی؟ گفت آره صبر کن بعد حرف میزنیم چشمکی زدم گفتم تو هم آره دیگه؟

بعضی از حرف هاشون نمی فهمیدم ولی اون های که فهمیدم براتون میگم شاید برای شما هم جالب  باشه ولی راستش آپم خیلی طولانی و خسته کننده میشه ولی قول میدم سه روز دیگه دوباره اپ کنم ولی خبر نمیدم دیگه خودتون تشریف بیارید

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 5:39 توسط دختری تنها |